
سیمای مهدی در قرآن حدیثنامه (مهدویت) اعمال نیمهی شعبان وقت شرعی برازجان داستان تشرف معرفی کتاب دلنوشتهها مقالات کرامات تصویر شعر
ای پری رو زچه رو روي نشانم ندهي مويي از طره گيسوي نشانم ندهي
دلم از هجر رخت سوخت خدا را زچه رو جلوه اي زان رخ دلجوي نشانم ندهي
شد كمان قامت من همچو خم ابرويت خمي از طاق دو ابروي نشانم ندهي
تشنه جرعه اي از جام وصالم اي دوست قطره اي زان مي مينوي نشانم ندهي
مانده ام در ره پرپيچ و خم كوي وصال يك نشان از سر آن كوي نشانم ندهي
راه بسيار بود سوي تو اي دوست ولي زچه يك سوي بآن سوي نشانم ندهي
خال زيباي جمال دلربايت را بنازم بوي عطر جانفزاي خاك پايت را بنازم
گرچه سرو ناز نازد بر قدو بالاي نازش سرو نازم ناز كم كن نازهايت را بنازم
دردمندم از فراقت اي طبيب دردمندان هم غم درد فراق و هم دوايت را بنازم
اي صفاي هر مصفا مهدي زيباي زهرا(ص) از صفاي قلب مي گويم صفايت را بنازم
گر بلا بارد چو باران بر سرم در راه وصلت فاش مي گويم حبيبا من بلايت را بنازم
من گدايم من گدايم بر در گدايان در تو عزت و جاه وجلال هر گدايت را بنازم
بي گل روي تو اي دوست بهاري نبود همه گلهاي جهان بيش از خاري نبود
بلبل از دوري گل ناله افسرده زند كه بدون گل من هيچ بهاري نبود
كي شود ديده من به رخ نيكوي تو باز كه بغير از تو مرا هيچ نگاري نبود
تير مژگان بكمانخانه ابروي بنه كه به از صيد دلم هيچ شكاري نبود
جوهرخانه من اشك شفق رنگ منست غير اين اشك مرا نامه نگاري نبود
بسكه ناليده ام از هجر رخ زيبايت ديگر اي دوست مرا تاب و قراري نبود
اي طبيبا بسر بستر بيمار بيا بهر دلداري دلسوخته زار بيا
تو كه دل را به نگاهي بربودي زكفم بپرستاري بيمار دل افكار بيا
آتش هجر تو سوزانده همه هستي من به تسلاي دل و جان شرربار بيا
اشك هجر است كه از ديده من مي بارد بهر غمخواري اين چشم گهر بار بيا
دل من خون شد و از ديده برون مي ريزد به تماشاي دل و ديده خون بار بيا
يوسف فاطمه (ع) بين منتظران منتظرند پرده بردار ز رخ بر سر بازار بيا
غير از تو مرا دلبر و دلدار نباشد دل نيست هر آندل كه ترا يار نباشد
شادم كه غم هجر توگرديده نصيبم بهتر ز غم هجر تو غمخوار نباشد
از عشق تو مي سوزم مي سازم وگويم سوزندگي عشق تو در نار نباشد
از باده چشم تو دل افتاده به مستي اين وجد وطرب در مي خمار نباشد
بيمار بود هر كه مريض تو نگردد بيمار غم عشق تو بيمار نباشد
گرديده گدايي تو سرمايه عمرم بهتر ز گدايي درت كار نباشد
اي آفتاب هستي اي شور عشق ومستي
بازآ بخوان کلامي زان معجز الهي
اي ديده ها به راهت اي قائم هدايت
تا کي کنم حکايت شرح غم جدائي
گر من تو را نبينم روئيدنم نباشد
بنما جمال خود را اي مظهر رهائي
كي شود بينم رخ ماه دل آراي ترا تا كشم بر ديدگان خاك كف پاي تر
سر به بالين با اميد ديدن رويت نهم تا مگر در خواب بينم روي زيبا ترا
گاهگاهي گر شوم بيدار اندر نيمه شب از خدا پيوسته بنمايم تمناي ترا
زخم ها دارم به دل از داغ هجران رخت كي شود شامل شوم لطف و تسلاي ترا
از خدا خواهم فزون گرداند از لطف و كرم بر دل مسكين من مهرو و تولاي ترا
با دلي سوزان براهت منتظر بنشسته ام تا خدا قسمت كند روزي تماشاي ترا
![]() |
|||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||